• این بخش به زودی فعال خواهد شد
xلطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید
پربازدیدترین ها
  • مطالب

  • جمعه ۸ آبان ۱۳۹۴
  • نویسنده: سحر مکتبی

1664
بازدید


نا برابری هایی که خود موجب افزایش نابرابری می شوند:

ملاک دوم

اگرتبعیض بازار کار تمام آن چیزی می بود که از سقف شیشه ای مراد است، ابداع مفهومی تازه ضروری نبود. معمولا،  یک سقف شیشه ای بر گونه ای خاصی از تبعیض بازار کار دلالت دارد که صورت خاص تری نسبت به مفهوم کلی بازده های ناهمسان برای مقادیر برابری از سرمایه ی  انسانی دارد. ملاک بعدی تلاشی است برای مشخص کردن این تمایزات.

    در توصیف کمیسیون این ایده گنجانده شده که سقف شیشه ای به سطوح بالای نتایج اشاره دارد (پله های بالاتر سلسه مراتب اداری ).  بر همین  اساس، Wright، Baxter، Birkelund،(1995: 428) استدلال می کنند که « فرضیه ی سقف شیشه ای، صرفاً دعوی ای  درباره ی وجود تبعیض درون سلسه مراتب کاری نیست، [بلکه] ادعا دارد که چنین تبعیضی هنگامی که فردی در سلسله مراتب کاری بالا می رود، افزایش می یابد.» یک وکیل اهل اونتاریو در گفتگو با Kay و Hagan اظهار کرد که «در ابتدا من متوجه هیچ مشکلی نبودم. اما هر چقدر مرتبه ام بالاتر می رفت، دائما احساس می کردم که مردان هم رده ام با من جدی رفتار نمی کنند، به من دستمزد کمتری در مشارکت می دهند، دغدغه های من، به عنوان احساسات مردود شمرده می شوند و موارد دیگر». بنابراین ملاک دوم ما بیان این مسئله است که:

    یک نابرابری سقف شیشه ای نمایان گر ناهمسانی ای نژادی یا جنسیتی است که در سطوح بالاتر فراوان تر از سطوح پایینتر است.

 

   به طور مثال، در یک سازمان یا صنعت که سقف شیشه ای جنسیتی دارد، سهم زنان از هئیت مدیره  می بایست کمتر ازسهم زنان از مقامات شرکت باشد، سهم زنان از مقامات باید کمتر از سهم زنان از مدیران رده میانی باشد و غیره. در یک تحلیل معمول از میزان درآمد، تاثیر عامل جنسیت بر  احتمال درآمد بالای 100000$ می بایست از تاثیر جنسیت بر احتمال درآمد  بالاتر از 20000$ بیشتر باشد. اگر نابرابری های جنسیتی  در سراسر  سلسله مراتب اداری ثابت است، در این صورت اثر جنسیت تنها نمودی از نابرابری جنسیتی است، نه  نابرابری بیشتر خاصِ  وابسته به یک سقف شیشه ای.

    به دلیل آنکه این ملاک [مربوط به] سطوح بالاتر در غالب استفاده ها از مفهوم سقف شیشه ای دارای معنا است،گاهی مطالعات تجربی، به (بررسی) نمونه های مدیریتی یا حرفه ای محدود شده اند. بر همین اساس، در مطالعات بر وکیلان (کی و هاگان 1995)، پزشکان (لوربر 1988)، مهندسان (مورگان 1998)، دانشمندان (تانگ 1997)، مدیران شرکتی (فرانکفورتر 1996)، و کارمندان فدرال (ناف و توماس 1994)، همگی از دیدگاه سقف شیشه ای در مورد نابرابری ها سخن گفته اند. احتمالاً نابرابری ها در این مرتبه های عالی، نمایان گر محدودیت های بیشتری در ترفیع و ترقی یافتن است.

    اما خود عامل تبعیض جنسیتی، در میان شاغلین حرفه ای و مدیران سطوح بالاتر،نمایانگر یک سقف شیشه ای بالفعل نیست. اگر زنان  در موقعیت های غیر حرفه ای و غیر مدیریتی، همان میزان از نابرابری جنسیتی را تجربه می کنند که در زندگی کاریشان به عنوان زنان حرفه ای و مدیر تجربه می کنند، در این صورت نابرابری ای که ما در میان شاغلین حرفه ای و مدیران مشاهده می کنیم نه یک سقف شیشه ای بلکه  کم و بیش یک الگوی رایجِ نابرابری جنسیتی است. به بیانی دیگر، اگر میزان نابرابری جنسیتی در سطوح نخبگان برابر باشد با جمعیت عمومی، یا قیاسی با نسبت برابر میان شاغلین حرفه ای مذکر و مونث، و کارگران یقه آبی مذکر و مونث بر قرار باشد، هیچ نیازی به مفهوم سقف شیشه ای نداریم؛ ما صرفاً شاهد نابرابری جنسیتی هستیم.

 

گرچه که این ملاک نابرابری فراوان تر در سطوح بالاتر، در بسیاری از کارکرد های سقف شیشه ای رایج است (همچنین به دالیپ و زاندرز 1992؛ فرانکفورتر 1996 نگاه کنید)، [اما]  عاملی فراگیر نیست. Reskin و Padavic (1994: 82) مطرح می کنند که «یک سقف شیشه ای پویایی حین کارِ زنانِ تمام طبقات را سد می کند. بعلاوه ی اقلیتها از هر دوجنس». آنها برای پشتیبانی از این ادعا مطالعات بسیاری را بر ترفیع ها و اتوریته ترتیب دادند، اگرچه که هیچ کدام به شکلی خاص اتوریته و ترفیع های ناهمسان را از طریق طبقات مورد ملاحظه قرار نمی دهند.Harlan و Berhiede(1994) بیان داشتند که سقف شیشه ای بر کارگران زن با کارمزد پایین هم اعمال می شود، حتی آنهایی که امکانات ترقی بسیار محدودی دارند. آنها مطرح می کنند که این زنان کارگر پیشرفت کاری محدودی را  تجربه می کنند، همانگونه که  کارمزد کمتر، مزایای کم شمارتر و سایر موارد بر آن گواهی می دهد. ملاک دوم [وجود] سقف شیشه ی را برای زنانِ طبقه ی کارگر رد نمی کند، اما مستلزم آن است  که محدودیتهای شغلی برای زنان در میانه های یک سلسله مراتب کاری باید بدتر از محدودیتهای شغلی در سطوح پایینتر باشد (و نه به بدی محدودیت های شغلی حتی در سطوح بالاتر سلسله مراتب). و اگر محدودیت ها بر پیشرفت زنان در تمام سلسله مراتب مداوم باشد، در این صورت این تنها یک تبعیض جنسیتی است، نه یک سقف شیشه ای.

Ferreو Purkayastha(2000) هشداری هوشمندانه را در مورد این ملاک تبعیض بیشتر در سطوح بالاتر، متذکر می شوند. آنان اشاره می کنند که اگر شانس پایینتر زنان برای ترقی در تمام توزیع نتایج ثابت است، اگر این تصمیمات برای ترقی به شکل پی در پی گرفته می شوند؛ در آن صورت اثرات انتخاب [selection effects] تفاوت بین توانایی های حقیقی زنان و توانایی های مردان را در سطوح بالاتر، افزایش می دهد. بنابراین، یک شانس مداوم پایینتر برای ترقی زنان تبعیض بیشتری را در راس سلسله مراتب کاری می نمایاند؛ جایی که کارمندان زن در دسترس به دلیل تبعیض قبلی، بر کارمندان مرد در درسترس ارجحیت یافته اند (منظور نویسندگان این است که به دلیل دشوارتر بودن ترقی برای زنان، آنان برای رسیدن به سطوح کاری بالاتر مجبورند تا توانایی های بالاتری نسبت به همتایان مرد خود داشته باشند. م). Wright و Baxter (2000)، کسانی که در ابتدا از این ملاک افزایش یافتن تفاوت ها در شانس [ترقی] دفاع کردند (نگاه کنید به رایت و بکستر 2000) به این نکته اذعان می کنند و از پافشاری ابتداییشان بر این سنجش از یک سقف شیشه ای، عقب می نشینند. ما همچنین معتقدیم که سقف های شیشه ای حتی اگر شانس های ترقی در سطوح بالاتر بدتر نشوند، می تواند وجود داشته باشد. از طرف دیگر، اگر شانس های ترقی در سطوح بالاتر بدتر بشوند، در این صورت ما در مورد استنتاج اینکه سقف های شیشه ای وجود دارند، حتی می توانیم بیشتر مطمئن باشیم. از این رو، ما ادامه دادن به این سنجش را  برای سقف های شیشه ای توصیه می کنیم اما با محتاط بودن در مورد تفسیر کردن یافته های تجربی منفی.

   ملاک 3  

  

دو ملاک بعدی تا حد زیادی به هم مرتبط اند:

    یک نابرابری سقف شیشه ای، یک نابرابری جنسیتی یا نژادی را در شانس های ترقی به دورن سطوح بالاتر را می نمایاند، نه صرفاً سهم کنونی هر جنسیت یا نژاد را در این سطوح بالایی.

   ترفیع ها و موقعیت های [شغلی] بالاتر و اضافه حقوق موضوعاتی مناسب برای آزمونهای سقف شیشه ای هستند (ناف و توماس 1994؛ رسکین و پاداویچ 1994؛ استروه، برت و ریلی 1996). سقف شیشه ای می بایست از طریق مدلهایی پویا که تغییر را در طی زمان می سنجند، آزموده شود (برای مثال، انگلند و سایرین 1988؛ هانان، شومان و بلاسفلد 1990؛ روزنفلد 1980)، نه فقط از راه مقایسه های ایستا از سطوح نتیجه. بی گمان، حرکت بیشتر به سمت موقعیت های بالاتر باید، در نهایت، با سهم بیشتر زنان یا اقلیت ها در این موقعیت های بالاتر همبسته شود. با این حال، سهم نسبیِ حاصل به دو مورد دیگر هم بستگی دارد: (1) سطوح ورود [Entry levels] : اگر مردان بیشتری موقعیت های شغلی را در دست بگیرند، حتی با سهم یکسان از ترفیع ها، مردان بیشتری به سطوح بالاتر شغلی دست می یابند و (2) خروج ها [Exits] : اگر زنان اغلب، به دلیل شانس های درک شده ی ضعیف برای ترفیع شغل هایشان را ترک می کنند (استروه، برت و ریلی 1996)، در این صورت این هم کمک می کند تا مردان بیشتری به بالاترین موقعیت ها دست یابند.

     این ملاک ترفیع و تغییر همراه با ملاک دوم؛ با نمایاندن تبعیض افزایش یافته در سطوح بالاتر، بدل به آزمایش به خصوص قدرتمندی برای یک اثر سقف شیشه ای می شود. این دو ملاک، در کنار هم نابرابری ای سقف شیشه ای را تنها به شرایطی محدود می کنند که نابرابری ها برای ترفیع ها به سطوح بالاتر از نابرابری ها برای ترفیع در سطوح پایینتر نیرومندتر است. این ممکن، شاید حتی رایج، است که در راس یک سلسله مراتب اداری، به شکل مکرر نابرابری های جنسیتی یا نژادی نیرومندتری از کف آن وجود داشته باشد بی آنکه ناهمسانی های جنسیتی یا نژادی در شانس های ترفیع از سطحی به سطحی دیگر افزایش یابد. اگر ما روندی پی در پی را با یک عدم مساوات مداوم جنسیتی برای ترفیع ها در هر سطح، فرض قرار دهیم (به معنای پیروی نکردن از ملاک سوم در مورد ملاحظه قرار دادن ترفیع ها)، این عدم مساوات های مداوم در ترفیع در طی سلسله مراتب اداری افزایش خواهدیافت و بنابراین این شکاف های جنسیتی در سطوح بالاتر گسترده تر از سطوح پایین تر خواهد بود ( به معنای پیروی کردن از ملاک 2 در مورد ملاحظه قرار دادن ترفیع ها).

 

مثالی ملموس می تواند این قضیه را واضح سازد. فرض کنید از گروهی شامل 100 مرد و 100 زن، 20 مرد و 10 زن به سطح بعدی مدیریت ترفیع یابند، به این معنا که مردان از نرخ ترفیعی  دو برابر زنان برخوردار باشند. اگر نسبت یکسانی را برای ترفیع یافتن این 20 مرد و 10 زن به کار ببریم، در این صورت 4 مرد و 1 زن به سطح بعدی ترفیع خواهندیافت. نسبت مردان به زنان در راس [سلسله مراتب اداری] 4 به 1 است در حالی که این نسبت در میانه های این سلسله مراتب به تخمین 2 به 1 و در کف آن 1 به 1 است. با این همه، ما شاهد نه یک سقف شیشه ای، بلکه یک عدم مساوات مداوم در ترفیع برای زنان هستیم. نسخه ی «مستدل» [strong] ما از مفهوم سقف شیشه ای، با یکپارچه کردن این دو ملاک، تصریح می کند که نتایج بلکه ترفیع ها و افزایش درآمدها در سطوح بالاتر بیشتر دارای تبعیض جنسیتی اند. حاصل این است که شکاف جنسیتی هنگامی که یک شخص در نظم سلسله مراتبی بالا می رود، نه تنها رشد می کند بلکه شتاب هم می گیرد.

    بسیاری از مطالعات، از آن جا که تعداد کم شماری از آنها دارای داده های ضروری دراز مدت (طولی)اند؛ در واقع به سقف شیشه ای در ترفیع ها یا اضافه حقوق ها نمی پردازند. غالب پژوهش ها، سطوحی مقطعی از نتایج را کاویده اند؛ حتی زمانی که سقف های شیشه ای به عنوان تبعیض در ترفیع ها با افزایش درآمدها مورد تفکر قرار گرفتند.

 

متن بازبینی مقاله ی ارائه شده در گردهمایی سالانه گردهمایی های انجمن آمریکن سُسیولوجیکال  [American Sociological] ،آگوست1999

نویسندگان:

David A. Cotter

Joan M. Hermsen

Seth Ovadia

Reeve Vanneman

Social forces,volume 80, issue2, Pp. 655-681

ادامه دارد...

ملاک های بعدی را در ادامه بخوانیم. همچنین اگر شما هم به بحث بررسی بی عدالتی های اجتماعی و عوامل آن علاقه مند هستید و یا در این زمینه فعال هستید به نار بپیوندید. و ما را در تکمیل این پروژه یاری کنید. 

info@naar.ir

saharmactabi@gmail.com

vahidvahidi386@yahoo.com

وحید طباطبایی، سحر مکتبی

بخش پیشین

  • زن ،
  • زن ،
  • زن ،
  • زنان ،
  • زن های بدکار ،
  • سقف شیشه ای ،
  • مقاله ،
  • علوم اجتماعی ،
  • اجتماعی ،

نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است، شما اولین نفر باشید
نظر