• این بخش به زودی فعال خواهد شد
xلطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید
پربازدیدترین ها
  • مطالب

  • دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۴
  • نویسنده: محمد رضایی

2126
بازدید


نام ناپذیر

از مجموعه ی نویسندگان، آپریل ۱۹۷۹، پاریس، ریچارد اودون. این پرتره شاید ساموئل را در بکت ترین حالت خود بازنمایی می کند. این اثر که با دوربین قطع بزرگ گرفته شده، دو فیگورِ کمی متفاوت از بکت را در پس زمینه‌ای سفید به نمایش می گذارد. جزئیات صورت و لباس به خوبی ثبت شده اند. لباسِِ ساده، سیاه و خاکستریِ مدل به خوبی او را از پس زمینه جدا کرده است. یکی از فریم ها نمای نزدیکی را نشان می‌دهد که ساموئل به دوربین خیره شده و دیگری نمایی است کمی باز تر و نگاهی خیره به زمین. هر دو فیگور ایستاده، دست‌ها در جیب و حالتی به نظر آرام دارند. ترکیب بندیِ ساده، نور پردازی تخت و نرم، و سایه‌هایی لطیف و کم کنتراست. این عکس مرا یاد چیزی می اندازد؛ «نام ناپذیر می گوید: در زندگی من، حالا که به ناچار باید آن را چنین بنامیم، سه چیز بوده است، ناتوانی از سخن گفتن، ناتوانی از خاموش ماندن، و تنهایی...»(۱)

 

این اثر ریچارد اودون از دو پرتره در کنار هم تشکیل شده است، یکی به ما نگاه می‌کند و دیگری نگاهش را دزدیده است، وضعیتی دوگانه، شبیه ولادمیر و استراگون، یا حتی شبیه استراگون و پوتین هایش، و ولادمیر و کلاهش. پس زمینه ی سفید، یا شاید بهتر باشد بگویم عاری از محیط، از ویژگی‌های بارز پرتره های اودون است. هیچ چیز جز مدل برای نگاه کردن نیست. و این یعنی فقط و فقط مدل. و وقتی فقط و فقط مدل برای نگاه کردن باشد، چیزی جز وضعیتِ بدن و حالت چهره دال های ما نیستند. بی میلی در چهره اش موج میزند، حتی آنجا که نگاهش را به زمین دوخته است. دست‌هایش را طوری در جیب فرو کرده است که انگار خیال بیرون آوردنش را هم ندارد. اگر پای زبان بدن را پیش بکشیم، ایستاده است؛ آماده است، دست‌هایش در جیب؛ چیزی را پنهان می کند، و نگاهت می کند؛ انگار خیال ارتباط دارد، نگاهت نمی کند؛ انگار بی خیال شده است. تصویری که در آن بکت به دوربین نگاه می کند، نمای بسته تری دارد؛ نگاهی نافذ؛ حقیقتاً می‌خواهد چیزی بگوید و آنجا که به دوربین نگاه نمی کند، دوربین کمی از او فاصله گرفته است؛ انگار چیزی و یا توانی برای گفتن در او وجود ندارد. و این خودِ بکت است و ماجرای بیان.

در بررسی آثار اودون، توجه او به لباس بسیار آشکار است، طوری که در کتاب‌هایش بعد از نام مدل، تاریخ و محل عکاسی، نام طراح لباس را آورده است. این بدین معناست که تفکری مبتنی بر اهمیت لباس در کار هایش موج می زند. حال، لباسِ بکت در این عکس، از زمینه‌ای سیاه و رویه ای خاکستری تشکیل شده است، رنگ هایی که شاید نا امیدیِ بکت را بهتر از هر رنگ دیگری نشان میدهند. با نگاهی کلی‌تر؛ سفید، خاکستری و سیاه تمام آن چیزی است که در تصویر به چشم می‌خورند و به نظر من، چیز دیگری هم نباید به چشم بخورد.

پرتره ی ساموئل بکت هم مانند بسیاری از آثار اودون صریح و طبیعت گرا خوانده می شود. صراحتی که ما را به عنوان مخاطب، با سوژه، و فقط خودِ سوژه به لحاظ فرم، روبه رو می‌کند. طبیعت گرایی ای که در نظر من، مخاطب را با خودِ خودِ خودِ سوژه طرف کرده و در پیِ بیرون کشیدن چیزی از درون سوژه است، که شبیه تصویری ذهنی، در ذهنِ مخاطب است. با رویکردی کاملاً شخصی، میتوانم بگویم، تصویر ذهنیِ من، از بکت، دقیقاً همین عکسی است که اودون ما را با آن روبه رو می کند.

حال با نگاهی به ایده ی درون و برونِ سالمن گودو، و طرح این مسأله که پرتره ی بکت در دسته ی عکس‌های درون جای می گیرد، طبیعت گراییِ اودون کمی جالب‌تر می شود. نزدیکی به سوژه (هم به لحاظِ فاصله ی عکاس، و هم به لحاظِ حسِ سوژه) صحبت از چیزی می‌کند که انگار هدفِ اصلیِ ریچارد اودون است. بیرون کشیدنِِ چیزی از درونِ سوژه، که شاید سوژه آن را به راحتی بروز نمی دهد. بکت به عنوانِ بکت، مقاومت می کند، مقاومت از لو رفتن، مقاومت از معنایی که خیال و توانِ گفتنش را ندارد. مقاومت از همان هیچِ معروفِ بکت. چیزی بروز نمی‌دهد و ما را به عنوان بیننده و مفسر، با هر گونه تثبیتِ معنا، هر گونه ترسیمِ مختصات، هر گونه میخ کوب کردنِ این هیچ، از همراهی با او با بکت با نام ناپذیر باز می دارد. شاید دست از معنا بخشی برداشتن، برای این اثر، برای این سوژه، خالی از لطف نباشد. معنا بخشی با ابزاری شبیه کلام، با نوشته، با تفسیر چیزی شبیهِ نگاه. و این معنا بخشی، شادمانی ای به همراه دارد؛ شادمانی از اکتشافِ احوالاتِ بکت، و اندوهی به بار می آورد؛ اندوهی از ناتوانیِِ اطمینان، در خوانش، در اکتشاف. و شادمانی ای به خاطرِ اندوه، و اندوهی به خاطرِ شادمانی.

ساموئل، اینجا گویی حالتی شرمسار در پیِ نگاهِ بی میلش میجنبد. شرمساری از بودن، از ناتوانیِ بیان، نا توانی از خاموش ماندن، از آنجا که می گوید: تولد همان لحظه ی مرگ است. این شرمساری ای که به خاطرِ نگاهش به من، به مخاطب منتقل می شود، بکت و احساس ضعفِ تمام زندگی اش را به سادگی نمایان می کند. تکرار دو فیگور توسط اودون، قابلیتِ این خوانش را دارد که به پوچیِ نمایشنامه های بکت تعمیم یابد. بیهودگی و پوچی و امثالهم، به واسطه ی تکرار همین قدر بیهوده و مضحک شده اند. یا از نخست این‌طور بوده اند، چون خود بدوا زاده ی تکرار اند.

من، باز یاد چیزی می افتم؛ «پس از هبوط، انسان کلام قدسی را فراموش می کند، زبان اسطوره ای را. میان او و نام، میان نام وچیز ها، میان دال و مدلول فاصله می افتد. و موقعیت زمینی با فراموشی آغاز می شود.»(۲) و زبان تمثیل می شود و استعاره. و این دو الزاما معنا را واکاوی نمی کنند. و بیان، معمایی می شود همراه با تردید. بر بیانِ بیان نکردن نیز همین وضعیت حاکم است. و انسان پیش از بیان و امیالِ مربوط به آن، با ابزاری ابتدایی تر سر و کار دارد؛ نگاه. و می‌توان نگاه نمود، نگاهش را، نگاه نکردنش را و دست‌هایی که خیال بیرون آمدن از جیب را ندارند و خیالِ آشکار نمودن را. و باز، باز یاد چیزی می افتم؛ «نام ناپذیر می گوید: در زندگی من، حالا که به ناچار باید آن را چنین بنامیم، سه چیز بوده است، ناتوانی از سخن گفتن، ناتوانی از خاموش ماندن، و تنهایی...»

 

۱- یازده نمایشنامه؛ سموئل بکت، ترجمه: باربد گلشیری، نانوشتن؛ باربد گلشیری، انتشارات نیلوفر، ۱۳۸۷ تهران.

۲- خاطرات ظلمت، بابک احمدی، نشر مرکز، ۱۳۹۰ تهران.

 

 

 

  • فرهنگ عکاسی ،
  • نقد عکس ،
  • ساموئل بکت ،
  • ریچارد اودون ،
  • نقد پساساختار گرا ،
  • نار ،
  • محمد رضایی ،

نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است، شما اولین نفر باشید
نظر