• این بخش به زودی فعال خواهد شد
xلطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید
پربازدیدترین ها
  • مطالب

  • شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۴
  • نویسنده: وحید طباطبایی

2351
بازدید


جستارهای وحشت (5): درباره ی بابادوک، آن تعقیب می کند، و عصر جدید وحشت شکست ناپذیر

                 شاید همانطور که چارلز دری اشاره می کند (به بخش پیشین جستارهای وحشت مراجعه کنید) ترسهایمان از سالها قبل تا کنون تغییر چشمگیری نکرده اما با این حال فزونی و چاره نشدن این ترسها به حال و هوایی نو ختم شده است؛ این که برای انجام هر کاری بیش از اندازه دیر شده است. آیا هنوز هم برای نجات جهانی که اسلحه را بر سر خود گذاشته فرصتی باقیست؟ آیا می توانیم چاره ای برای ترسهایمان بیابیم؟ پاسخ بعضی از مولفین وحشت معاصر بی تردید خیر است؛ زمان از کف رفته است و حال تنها کاری که از ما ساخته است سر کردن با این وحشت های ابدی است. آیا این حال و هوا به موجی تازه از فیلم های وحشتناک ختم خواهد شد؟ متن پیش رو از Noel Murray؛ در پی پرداختن به همین پرسش است.

 

 

«درباره ی بابادوک، آن تعقیب می کند، و عصر جدید وحشت شکست ناپذیر»

نوئل مورای

 

     گفته ای قدیمی هست مبنی بر اینکه یکی نمونه است، دو تا اتفاق، سه تا یک گرایش [trend] است. این گفته بخصوص زمانی درست است که در مورد [سینمای] وحشت به کار رود، چه به دلیل همزمانی یا دو دو تا چهارتای تجاری صرف. گرایش ها به نظر یک شبه از راه می رسند، و بعد برای سالها بر ژانر مسلط می شوند. یک فیلم اسلشر موردی خلاف قاعده است. دو [فیلم اسلشر] ؟ خب، گاهی ذهن های –بزرگ یا غیر آن- شبیه به هم فکر می کنند. اما اگر سه فیلم در کار باشد؟ خودتان را برای عرضه ی بیش ار تقاضا آماده کنید.

     گفتن این دشوار است که آیا ما اکنون در آستانه ی موجی نو در وحشت هستیم یا نه؛ اما با توجه به مقیاس گرایشِ یک-دو-سه، دست کم ازآنجا که دو تریلرِ بسیار مورد اقبال از دو سال گذشته – بابادوک [1] و آن تعقیب می کند [2]- هر دو فیلم هایی بی رحمانه وحشت آورند درباره ی شیطانی فراطبیعی که امکان متوقف ساختنش نیست؛ این قضیه قابل قبول است. آیا ما تنها یک فیلم با نقطه ی اوج فاصله داریم؟ و اگر به همین شکل  است، این گویای چه چیزی در مورد تشویش آخرالزمانی جمعی مان در میانه ی دهه ی 2010 است؟

    بیاید قبل از هر چیز یک مورد را روشن کنیم: نسبت دادن هر معنای گسترده تری به یک خیزشِ مرتبط با فرهنگ پاپِ بخصوص می تواند یک بازی احمقانه باشد، چرا که قصد هنری [artistic intent] را درون کسب و کاری مفروض می دارد که از اساس در پی سود است. اگر که کاملاً به یکباره تعداد پرشماری از فیلم ها و کتاب ها و نمایش های تلوزیونی درباره ی زامبی ها وجود دارد، این الزاماً این معنا را ندارد که هنرمندانمان نیازهای روانکاوانه یا جامعه شناسانه ی عمیقی را پرورانده اند تا قصه هایی در مورد از گور برگشتگان بگویند. شاید فیلم ها و نمایش های زامبی منحصر بفردی بر آنند تا ایده های جدی ای را بکاوند، اما گرایش به این دلیل بسط می یابد که بوی پول به مشام تهیه کنندگان رسیده است. یک موفقیت بزرگْ دیگری را سبب می شود- و این وضع ادامه می یابد تا این که مصرف کنندگان از آن بیزار شوند.

    با این حال، این به هیچ عنوان تصادفی نبود که در طی عصر جنگ سرد و هراس اتمی، سالن های سینما مملوء بودند از مهاجمان فضایی و هیولاهای تحت تاثیر امواج رادیواکتیو. گاهی اوقات ارتباط میان آنچه که بر پرده ی سینما رخ می دهد و آنچه که در جهان بیرون در جریان است بیش از آن هویداست که بتوان انکارش کرد. در سایر مواقع این ارتباط ظریف تر است. وحشت زیست محیطیِ «حمله حیوانات» در دهه 70 به وضوح با آگاهیِ افزایش یافته در مسائل محیطی پیوند داشت، و هنگامی که نسل ایکس [Generation X] زیاده-اهل طعنه در دهه 1990 چیره بود، فیلم های فوق العاده موفقی همچون جیغ [Scream] فیلم های اسلشر را مورد توجه قرار دادند. اما [پیش از آن] مجموعه ای از کتاب راجع به این نوشته می شد که این موج پسا-هالووینی قاتلین نقابدار در مورد محافظه کاریِ اجتماعیِ احیا شده که در انتخاب رئیس جمهور رونالد ریگان به اوج خود رسید، چه چیزی برای گفتن دارد- و تمام منتقدان در مورد این هم رای نبودند که آیا محبوبیت آن فیلم ها رادیکال، ارتجاعی، یا فقط تصادفی بود.

    در واقع، آنچه که امثال جمعه سیزدهم [Friday the 13th] را شایسته ی دوباره گشودن می سازد این است: آنها رو به تفسیر گشوده اند. چرا جیسون وورهیز [3] و مایکل مه یرز [4] در اواخر دهه 1980 ستبرتر و شبیه تر به یک شخصیت شرور تمام عیار می شوند؟ چرا سینماروهای آمریکایی در اوایل دهه 2000 شیفته ی داستان های ارواح به سبک ژاپنی می شوند؟ قضیه ی «پورن شکنجه» [torture porn] یا رونق کوتاه تازه در قصه های جنگیری، یا گسترش اخیر بازسازی ها چیست؟ فیلم های وحشتناک «فایند فوتج» [find footage] [5] جنایتی بر علیه سینماست یا گزاره ای است مرتبطْ در موردِ تکنولوژی مدرن و وضعیت نظارت؟

    این ها پرسش هایی جالب برای دست و پنجه نرم کردند؛ و برخی از آنها را می توان به شکلی عملی، از طریق بازگشتن به بند نخست این جستار پاسخ گفت. به عبارت ساده تر: اغلب یک فقدان خلاقیت در به راه انداختن یک زیر ژانر، در قیاس با برخی تفاسیر اجتماعی سازمان یافته وجود دارد. با این حال باید چیزی درون فیلم های موفق اتفاقی و فیلم های پول درْآر [cash-ins] باشد که با مخاطبین ارتباط برقرار می کند- و احتمالاً به دلایلی سوای تمایل پایه ای برای هیجان های ارزان.

    هیچ کدام از فیلم های بابادوک و آن تعقیب می کند بدل به بلاک باستر نشده اند، پس گفتن این دشوار است که آیا هیچ کدامشان قرار است به خیل ای از مقلدان الهام بخشند یا نه. از سوی دیگر، با توجه به موفقیت گیشه ای چشمگیر مجموعه فیلم های موذی [insidious] و فعالیت فراطبیعی [paranormal activity] و موفقیت  بیش و کم فیلم هایی همچون پیمان [The Pact] (و پیمان 2) ، جادو [The Conjuring] (و آنابل)، ماما، اکولوس [Oculus]، بی دوست [Unfriended] و غیره، این محتمل است که ما از قبل در نقطه ی اوج گرایش وحشت مسلط این دهه هستیم. در تمام این فیلم ها تهدید همواره-حاضر، زیاده رو، و ابدی است. این ارعاب باید تحمل شود، نه این که بر آن چیره آمد.

 

وحشت یکی از وابسته-به-قواعد [ژانری] ترین ژانرهاست؛ پس تا حدی همه ی فیلم هایی که در بالا از آنها نام برده شد، تنها کاری را انجام می دهند که قرار است انجام دهند. هر کدامشان را می توان به راحتی در باقی زیرمجموعه ها جای داد: فیلم خانه ی شبح زده، قصه ی تسخیر شیطانی، فیلم شوک آور تعقیب کننده ی خاموش، و به همین ترتیب. همچنین، از زمان هالووین، این روند اجراییِ استاندارد بوده که یک فیلم ترسناک را با  بازگشتی به ابتدا و یک علامت سوال، و نه با یک نقطه ی پایان، خاتمه داد. شر به زندگی ادامه می دهد... حتی اگر به هدف ساختن یک دنباله بر فیلم.

    تفاوت آن تعقیب می کند و بابادوک در حال و هوا [tone] و مفروضات است. نخستین قسمت موذی با قدرتمندتر و کینه توزتر از همیشه شدن نیروی شیطانی داستان به انتها می رسد؛ اما جدای از کارشناس موارد فراطبیعی که درست پیش از بالا رفتن تیتراژ پایانی کشته می شود، اغلب قهرمانان فیلم باور دارند که بدترین قسمت ماجرا به سر رسیده. این منحنی روایی شالوده ای فیلم های ترسناک است: بازماندگان گمان می برند که نجات یافته اند، سپس مخاطب چیزی جز این را در یک صحنه ی پایانی غافلگیرکننده دریافت می کند (این راهی است برای آنکه باعث شوند هنگامی که در محوطه ی تاریک پارکینگ به سوی اتومبیلمان می رویم، نه چندان با شدت، احساس ترس کنیم). 

     با آن تعقیب می کند و بابادوک، دیگر خبری از این لحظه ی نفسی از سر آرامش کشیدن نیست. در فیلم اول، گروهی از افراد جوان که که توسط «قاتل زنجیره ایِ نامرئیِ از راهِ جنسی انتقال یافته» تحت آزار قرار گرفته اند، نمسیس خود را به تله می کشند و باعث خونریزیش می شوند؛ اما هرگز فکر نمی کنند که او می میرد. در فیلم بعدی، موجود سایه وارِ کلاه بر سری که مادری بیوه و پسر بیش-فعالِ او را آزار می دهد، به شکلی تلویحی می پذیرد که خیلی مایه ی زحمت نباشد، اما آنجا را ترک نمی کند. و در هر دو فیلم، ریتم معمول مقدمه چینی، تشدید، رهایی به نفع پریشان حالیِ همیشگی کنار گذاشته شده، که مرتباً از طریق وحشتی خرد کننده مورد تاکید قرار می گیرد.

    حتی موذی غالبِ زمان خود را صرف برپاساختن این [قضیه] می کند که نمی توان به آسانی«روح» [ghost] ای را نابود ساخت که به خانواده ی طبقه ی متوسط دلپذیر فیلم آزار می رساند. شب یا روز – و فارغ از این که آنها به کجا نقل مکان می کنند- خانواده ی لمبرت در زیر ابری ضخیم و تاریک به سر می برند. یک مزاحم از جهانی دیگر خودش را [به آنها] ملحق ساخته.

    بر مبنایی مورد به مورد، این فیلم ها ترسهایی متفاوت را می کاوند: سوگ و ستوه مربوط به والدین در بابادوک، شرمساری جنسی در آن تعقیب می کند، و غیره. اما با در نظر گرفتن این فیلم ها در کنار هم، هراسی بزرگ تمام این فیلم ها را شبیه به یک مه  در بر می گیرد. پیام فراگیر وحشت در دهه 2010 این است: بسیار دیر شده است [it’s too late]. شاید این فیلمسازان –و مخاطبینشان- به سرخط خبرهای کم و بیش روزانه ای واکنش نشان می دهند که فاجعه ای قریب الوقوع و بازگشت ناپذیر را پیش بینی می کنند. حال این فاجعه گرمایش جهانی، کاهش ذخایر نفت، کمبودهای غذا و آب، سقوط بازار، یا مواجهه سیاسی دائمی باشد؛ بی تردید این سالهای اخیر چنین حسی را می دهد که انگار ما مجازات شده ایم.

 

    این همان چیزی است که در مورد بابادوک و آن تعقیب می کند بسیار مجذوب کننده است. هر دو رعشه آورند، اما آنها همچنین در مورد چگونگی رویارو شدن با امر ناممکن آموزنده اند. در زمانه ی سر به فلک کشیدن نومیدی، مردم مایل اند تا برای گریختن به سینما بروند- و اینجا دو فیلم هست که می گویند، اساساً، بعضی چیزها گریزناپذیرند، و این که ما مجبوریم که یاد بگیریم که با آنها زندگی کنیم. این به شکلی خلاف عادت صادقانه است، و شاید توضیح دهد چرا هر دوی این فیلم ها آثاری کالت [cult]، و نه پدیده هایی فرهنگی [cultural phenomena] هستند. اما اگر که آنها بخشی از یک گرایش اند، و این گونه از قصه ها به شدت محبوب می شوند، پس این [وضعیت] می تواند حرف های بسیاری داشته باشد در مورد این که چگونه در مقابل پایان زمان تسلیم شده ایم.

    خبر خوب این که تقریباً هر نسلی در نقطه ای همین حس را داشته است. این بخشی از خودشیفتگی لاینفک ماست که تصور کنیم زمانه ی ما بر این زمین مهترین دوره در تاریخ ثبت شده است؛ و این که آن چنان چیزی برای آنانی که از پی مان  می آیند بر جا نخواهدماند. این معنای درونی تمام تغییر گرایشات سینمای وحشت است: چیزی مایه ی نگرانی ماست، و هنگامی که تا آنجا که در توان داریم از خودآگاه و ناخودآگاهمان را صرف کردیم، ادامه می دهیم و شروع می کنیم به نگران شدن در مورد چیزی دیگر. این به آن معنا نیست که ترسهایمان در زندگی حقیقی بی اساس هستند، یا این که در مقابل رو به خاموشی رفتنِ نور نباید خشمگین شویم (فارغ از آنچه که می توان در کورسوی نور انجام داد). اما قصه ی سینمای ژانری تا حدی قصه ی سرنوشت باوری [fatalism] ماست –و از این رو قصه ی بقای مداوم ما، به رغم اطمینانمان از این که همه چیز از کف رفته است.

 

 توضیحات:

1- The Babadook: فیلمی استرالیایی ساخته ی Jennifer Kent (2014)

2- It Follows: فیلمی آمریکایی ساخته ی David Robert Mitchell (2015)

3- قاتل نقابدار مجموعه فیلم های ترسناک جمعه سیزدهم

4- قاتل نقابدار مجموعه فیلم های ترسناک هالووین

5- به فیلم هایی گفته می شود که بر مبنای این ایده ی ساختاری اند که  بازیگران از حضور دوربین آگاهند و خود در حال فیلم برداری از ماجرای فیلم هستند؛ این شیوه در فیلم های وحشتناک به واقعی تر جلوه کردن وحشت و نزدیک تر شدن مخاطب به آن کمک می کند. The Blair Witch Project در سال 1999 بی تردید موثرترین فیلم در به راه افتادن موجی از فیلم های وحشتناک فایند فوتج بود.

 

نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است، شما اولین نفر باشید
نظر